مثلا من امروز صبح تو راه برگشت از مسافرت بودم، ولی تو ذهنم پشت فرمون ماشین خواهرم اینا بودم (مثلا ماشینو ازشون قرض گرفته بودم که برم دانشگا) و تو مسیر دانشگا داشتم با دوستم راجبه کاتر مارک اُلفای زرد رنگی که قبلا داشتم حرف میزدم. بعد از اونم راجبه تحویل پروژه ی درس معماری اسلامی دو ترم پیش حرف زدیم و براش تعریف کردم که سر اون پروژه، گروهمون چه مکافاتی کشید! خیلیم جدی :|
برچسب:
نویسنده: نوید محمدی