همیشه تو زندگیم استرس داشتم عاشق کسی شم و بعدش بفهمم تو کفِ چیزای لوکسوریه و جاهای شیک و پیک و هیچ شباهتی به من نداره..
ولی تو اولین قرارمون، تو رستوران بین راهی آفتاب صحرا، وختی اتوبوس گف یه ربع وخ دارین، رفتیم نشستیم لب جدول و ساندویچ مرغی که مامانش درست کرده بود رو خوردیم و من فهمیدم عاشقِ درست آدمی شدم! 》
تنک گاد! پس از ساعتها جستجو بالاخره این پست ژاله رو پیدا کردم. ژاله یه دختر شاد رشتی که عاشق نیماست و این متن رو به مناسبت 6 سالگی دوستیشون تو اینستاش گذاشت، زیر عکسی که توش دوتاشون رو جدول کنار خیابون نشسته بودن و احتمالا ساندویچی که دستشون بوده ساندویچ مرغ بوده. و من یه این فکر کردم که چقدر من و ژاله و امثال ما، چیزهای متفاوتی از دیگران رو تجربه خواهیم کرد. (البته ژاله که سالهاست داره تجربه میکنه!)
شاید بخشی از این قضیه برمیگرده به نوع بزرگ شدنم. اینکه ما خانواده ی تجمل گرایی نبودیم. از چیزای کوچیک و ساده لذت می بردیم. مثلا من یکی از دلخوشیام الان اینه که همه روزه عصرها چایی دم میدیم و با خانواده میشینیم یه عصرانه خیلی ساده میخوریم، اما مهم اینه که دور هم جمع میشیم. حتی اگه اون روز فقط من و مامانم تو خونه باشیم بازم برام لذت بخشه. بخشی از این قضیه هم فکر میکنم به کتابایی که خوندم برمیگرده. اونموقع که کتابخوانی رو شروع کرده بودم شنیده بودم که کتاب خوندن تو دراز مدت تاثیر عجیبی میزاره رو آدم. عجیب و خوب و جالب. و من الان دارم میفهمم اینو. اینکه از یه سری واکنشای آدما بعضی وقتا تعجب میکنم، و با خودم میگم چرا نمیتونن با این قضیه کنار بیان؟ یا چرا نمیتونن فلان چیزو هضم کنن؟! بعد میفهمم طرز فکری که الان دارم، برآیندی از کتاباییه که خوندم و کمکم کردن تا به نتایج درست برسم.
برگردیم به متن اصلی! اولین باری که پیج ژاله رو دیدم، همین پستش باعث شد ازش خوشم بیاد و فالوش کنم. و البته بعدا دلایل بیشتری پیدا کردم!
امشب یهو یاد این پستش افتادم و ساعتها (باور بفرمایید ساعتها!) گشتم تا پیداش کنم و بزارم اینجا. (واقعا چرا من از پستای خوبی که میبینم همون لحظه اسکرین نمیگیرم تا بعدا مجبور نشم به خودم فحش بدم؟؟:|) بنابراین آگاه باشید که این پست ارزش بسیاری دارد. بالاخره یه سری حرفا هستن که اونقدری ارزش دارن که آدم دوس نداره با گفتنشون تو اینستا و این شبکه های چرند، حرومشون کنه. بلاگفا عشق اولمه و من حرفایی که اینجا میزنم رو جای دیگه نمیزنم:)
پ.ن.1: اینجانب یک دانشجوی تنبیه شده ی ناراحت و شرم زده است که مشاور بداخلاقش او را حسابی دعوا کرده! حالا یه آزمون خراب کردم مگه چیشد؟؟ مشاورا هم اعصاب ندارنا :|
پ.ن.2: مهلت دفاع پایان ناممون تا 30 مرداده!! (اگه نمیدونید بدونید که ما معماریا ترم آخر علاوه بر درسای عادیمون چیزی شبیه پایان نامه هم داریم که باید موازی با اونا رو اینم کار کنیم) ما رو شهریور حساب باز کرده بودیم. حالا میگن نمیشه! واقعا بر ما چه خواهد گذشت ترم بعد؟؟ واقعا نگرانم :|
برچسب:
نویسنده: نوید محمدی