خیلی به این فکر کردم که از کی ما اینطوری شدیم؟ و اصلا چرا اینطوری شدیم که حتما باید زور بالا سرمون باشه تا یه کاریو انجام بدیم؟ یکی از جوابایی که به ذهنم رسید این بود که سیستم آموزشی کشورمون باهامون این کارو کرد. (و خود این مسئله جای فکر داره که سیستم آموزشیمون با ما چیکار نکرد؟ چه بلایی مونده که سرمون نیاورده باشه؟) اینکه تو طول تحصیلمون تا وقتی زور بالا سرمون نبود درس نمی خوندیم. تا وقتی امتحان نداشتیم لای کتابو وا نمی کردیم. تا وقتی یکی بالا سرمون وانمیستاد کار نمی کردیم. و اتفاقا چیزی که مدیر گروه بهش اشاره کرد هم همین بود. گفت شما دیگه سال آخری شدین. استاد وقتی میاد تو کلاس سال آخریا میشینه فرضو بر این میزاره که این دانشجو دیگه اونقدری درک و فهمش بالا رفته که خودش بدونه باید کار کنه!
یکم جلوتر بحث درسمون رسید به جایی که یه اسمی از ملاصدرا آورده شد. و من یاد رمان مردی در تبعید ابدی که نادر ابراهیمی راجع به زندگی ملاصدرا نوشته بود (و از همون زمان بود که به ملاصدرا علاقمند شدم) افتادم. حال و هوای اون رمان و ملاصدرایی که از بچگی اونقدر غرق در علم و مطالعه میشه رو مقایسه کنیم با دانشجوی سال آخری که میگه تا وقتی استاد زورمون نکنه نمیتونیم کار کنیم! اصلا خود این قیاس خنده داره!!
رمان اونقدر فوق العاده نوشته شده که شک ندارم فقط همون نادر ابراهیمی که آتش بدون دود رو نوشته توانایی اینو داشته که زندگی ملاصدرا رو (هرچند به خلاصه ترین شیوه ممکن و نشون دادن قطره ای از دریا) روایت کنه. خواستم قسمتی از کتاب رو بزارم اما دیدم هیچ جمله ای و هیچ پاراگرافی بر دیگری برتری نداره! همه ی کتاب رو دوست داشتم. اونموقع از کسی قرض گرفته بودمش ولی حتما میخرمش و دوباره میخونمش. ملاصدرایی که هیچ کس حتی پدرش (با اون ابهت و برو بیا) نمی تونست با زبون تند و تیز و هوش و ذکاوتش تو حاضرجوابی مقابله کنه..
خلاصه اینکه به خودمون بیایم..
پ.ن: دوستداران را چه شد؟ دوستان قدیمی وبلاگی که یا وبلاگتونو پاک کردین یا دیگه پست نمیزارین، صدامو میشنوین؟
برچسب:
نویسنده: نوید محمدی